تبليغاتX
انجمن شاعران عاشق

انجمن شاعران عاشق

خاطره اي تازه از برگي کهنه

ديروز و امروزم براي فکر کردن به فردام اما اي کاش فردايي خارج از فردا هاي ديگه داشتم ، اونم‌،‌ اونم طرحي تازه است براي خودم و اونم تک نوشتن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:39  توسط سارا  | 

پسرک آشغال فروش

بالاي پنجره ايستادم و به شهر هميشه آلودمون نگاه مي کنم اگه هواش آلوده نباشه آدمهاشو آلوده مي کنند ، خيره شدم به آخر آسمون تنها چيزي که آخر داره تو اين دنيا همون آسمونه که گاهي روشن و گاهي تاريک اما آسمون شهر ما واسه خيلي هاش تاريک ،‌ مي خوام فرياد بزنم و تو فريادم يکي رو تنبيه اش کنم ازش بنالم که چرا من مي نالم يکي رو خيلي وقته دارم که خودم خري ات مي کنم به اون مي توپم اسمش خداست برا همه هست ولي خداي من با خداي ديگرون فرق داره تنها اون که جون ميده واسه همه چي من خيلي باهاش حال مي کنم چون حال خيلي ها رو مي گيره حال خودشم گرفته مي شه ، تو افکار خودم داشتم مشت و لقد پرت مي کردم که صداي نيمه آشنايي بلند شد ،‌ از آسمون چشمام به به زمين خرد چشمام شکست نگاه هم آزاد شد ، ديدم پسرکي با چرخ دستي اش داره تو آشغالها اينور و اونور مي کنه ، از بالا داد زدم دنبال چي هستي ؟ گفت يه لقمه نون ! من گفتم شعبه نونوايي زدن توش خنديد و گفت آره ولي صفي نيست ، گفت خوب قربون دستت يه نون ام واسه من بگير تا من بيام پايين ، گفت باشه ، يه شربت درست کردم تا برم هم نشينش شم رسيدم دم در همون جا بود ، نشستيم گفتم نون ام کو چرا نون واسه نگرفتي ،‌ گفت : اين نون ها از گلوي تو پايين نميره ، چرا عقل مردم به چشمشونه ؟

بي خيال شربت خرد و يه ذره صحبت کرديم يه پاکت سيگار دراورد گفت مي کشي گفتم آره اما اينجا نه ! خنديد گفت ما هم خيلي وقته مي کشيم اما همه جا فقط يه جا نمي کشيم اونم تو خواب ، با حال حرف مي زد هر کي ميرسيد به ما انگار دو تا رنگ مخالف هم ديده مشکي و سفيد ، آبي و قرمز ،‌ سبز و زرد بهشون توجه نمي کرديم تا اينکه يکي از دوستاش اومد گفت کامران بيا الان کم وقت فروختن مي رسه ها خنديدم گفتم کامران ، گفت مگه چيه تو کل دنيا فقط يه اسم با کلاس داريم عين خدا که هيچي نداره ولي يه اسم داره که خيلي نداره ، حال کردم با اين جمله اش تا اومديم خداحافظي کنيم مامانم اومدم يه جوري به من نگاه يه جوري به کامي ، انقدر جور وا جور نگاه کرد که حس کردم چشماي مامانم چپ شده خدافظي که کرديم مامانم گفت کي بود گفت ام کامران آشغال مي فروشه گفت ليوان چرا دستت گفتم شربت توش خرده گفت ليوان بنداز دور منم برم بالا نماز بخونم ، نگاش کردم گفتم سلام منو هم به خدات برسون ، اومدم پايين به کامي رو ديدم ته کوچه داره ميره صداش زدم وايساد رفتم بهش گفتم کامي تو چرا دست به هر چي ميزني برا خودت مي شه گفت : برا اينکه من هيچ چيزم همه چيزمه خودش ام نفهميد چي گفت اما اينو فهميد که راضي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط سارا 

خيلي تو فکرتم

چند وقتي هست که خيلي تو فکرم و تو فکرهامم به تو فکر مي کنم نمي دونم چرا اما فکر دست خودت نيست مثل سد سوراخي ميمونه که آبها يه دفعه مي خوان خودشون آزاد کنن دستم به قلم نمي ره اما فکرم تو کاغذ غرق مي شه چشمام خيس نمي شه ولي صدام هميشه بغض داره از رفيق فراريم اما دلم واسه تک تک شون تنگ شده اما ...

اينها رو نگفتم که بخوام بگم چرا با بهار بهاري نشدي مي دونستي بعد از پرنده ام تو بودي هم صحبت ام هر شب بوي گلاي شب بوت تو ذهنم ولي ...

دلم واسه ات خيلي تنگ شده گلم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 14:56  توسط سارا 

قصه ی بی تفاوتی آدمها

آدمای مختلفی تو این دنیا هستن هر چقدر فکر میکنم می بینم که هی چیزی برای اونها به غیر از خودشون مهم نیس الا بلا خودشون ولی همیشه سعی می کنن خودشون فراتر نشون بدن

این قصه واقعیت داره ، آمار زناي شوهر داري که تو زندگي شون با يک نفر ديگه رابطه دارن بيشتر مي شه چرا ؟
آمار جوونايي که روز به روز دارن با هم جنس خودشون يا اينکه با يکي از اقوام رابطه برقرار کنن بيشتر مي شه چرا ؟

آمار شکستن حرمت ها و سن زود عاشق شدن و شکست زود رس اش داره بيشتر مي شه ، چرا ؟

و ايران خاک اش به سر بلندي و افتخار به ذلت و بي اقتداري مي رسه چرا ؟

پدرام با صحنه اي سکوت کرد اما من نتوانستم من فرياد زدم ، موقع اي دختر ۱۲ ساله همسايه ما براي کسب بعضي از شرايط به تن فروشي دست زد ،

آيا راه ديگري نداشت و يا اينکه بر اسم دين و مذهب مادري پسر اش با ضرب کتک و ناسازا هم مسير مسجد براي نماز مي کند و صد ها يا ، يا ، يا

شما بگيد من مي گم من مي گم شما بگين کدوم آدم احمقي که خيلي دلش تنگ شده واسه خيلي ها و خيلي چيزا واسه بازي کردن هاش

برا همين قصه ناتموم دفتر قصه خودم که با هر چيزي شايد تموم شه اما دوست دارم اگه يه زماني تموم شد بي خاطره تموم نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:33  توسط سارا 

وصيتنامه

به نام خالق هستي که هر چي جديدا باهاش کار دارم من رو مي پيچونه

اين پست خيلي وقت پيش نوشته بودم دوست داشتم تو يه موقعيت خوب اون رو بزنم که از هيچ چيز و از هيچ جا دلم پر نباشه مثل هميشه از روي درد ننويسم اما نشد

به هر مثل هميشه به نام خودش

نمي دونم تو وصيتنامه از چه نثري استفاده مي کنند اما سعي مي کنم نثرم مثل اونا باشه

سلام دوستان ، ياران ، دشمنان ، و کسي که تو دوست داشتن من رو به پوچي رسوند !!!

کم کم نفس هاي آخر رضا خودتون از دو لحاظ هم خوشحال هم ناراحت ، خوشحال اينکه خيلي ها از دست من راحت مي شن و ناراحت به خاطر اينکه هيچي نداره طبق معمول هميشه آس و پاس واسه رفتن ، براي همين فقط مي تونه حرفاشو ببخشه

کم کم دارم به اين فکر مي کنم که قلمي که باهاش مي نوشتم به کي تقديم کنم ،‌شب و روز تو فکر اين بودم که فردام با امروزم فرق کنه برا همين خودمم فرق مي کردم به دليل همين ام خيلي ها رو اذيت کردم ، بگذريم اما از يه چيز خيلي خوشحالم که بدست اوردم قدرت فراموش کاري ، من نميتونستم فراموش کنم اما چند وقتيه بعد از مرگم مي تونم راحت تر فراموش کنم آخه ميدونيد خاک سرد واسه همه ، اما دوستاي من که زنده اند دلاشون و خاک گرفته ،‌ خيلي وقته

مي خوام نفس هامو  به يکي تقديم کنم که خيلي دوست خوبي بود برام درد ودلام هيچ وقت نمي گفت مهم نيست يا مثل مادرم يه روز بر عليه خودم به کارش نمي برد ولي ديگه نفس نمي کشه از زمستون به اينور ديگه پيشم نيست اون گلي بود که خيلي وقته دلم واسه اش تنگ شده و ...

مي خوام صدامو به قناري ام تقديم کنم که شايد شعرهاشو با صداي آدميزاد بخونه تا مردم بفهمن چي مي گه

مي خوام اشکامو به خيابون انقلاب تقديم کنم که خيلي خاطره توش دارم از لحظه اي که توش دوست داشتن و فهميدن تا موقع اي که رفتن و درک کردن

مي خوام نفرتمو تقديم به دو تا پسري کنم که هيچ وقت نشناختمشون چند ثانيه ديدمشون و اونها من رو هم نمي شناختن اما نفرت ،‌ راز رو به من هديه کردن

مي خوام معرفت ام رو به رفيقام بدم که فقط اين و ياد بگيرن دوست رو دوست بدارن 

و خودمو مي خوام به خاک بسپرم که چون تنها چيزي که هيچکس مالک اش نيست و منت اش رو سرت نمي ذاره

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:31  توسط سارا 

بر من مي خندد

چند وقتي است ديگران مي خندند

يادم است آن روز او هم به من لبخند زد

يادم است آن ظهر او هم به من لبخند زد

يادم است آن شب او هم به من لبخند زد

يادم است آن روز که به لبخند زد

اشک در صورتم جا گذاشت و رفت

سلام اش بوي رفتن مي داد

به هر حال او لبخندي زد و رفت

او که ظهر لبخند مي زد

دوستم بود که در راهي بلند

بانگ ا... اکبر سر مي داد

دوستم باتوم به سر خورد دگر لبخند نزد 

يادم آن شب آن مرد به من لبخند زد

باتوم و اشک به سرآورد ولي به من لبخند زد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:30  توسط سارا 

خدايي خيلي با حالي

امروز بحث هاي داغي بازه که چرا ، برا چي ، چه جوري اين همه اتفاق افتاد ؟
بو کفن حس مي کنم ، که تن همه است ، چه بدها ، چه خوبا ، حرفم با سردمدار نيست حرفام با خدا است

سلام خدايي ،

خدايي خيلي باحالي ،‌ ديدي جوونه زده بود ولي مرد نمي گن بهش شهيد ولي ميگن شورشي تنها شباهت اين دو تا اينه که هر جفت اش با ش شروع مي شه به هر حال خدايي خيلي با حالي

ککشون نمي گزه که کي رو سر چي زدن فقط مي دونن که زدن از يکي از بنده هات پرسيدم که چرا اين کار رو مي کني گفت مي خوام مرخصي بگيرم ، اما فکر نکرده بود که خيلي وقته عقل شو فرستاده مرخصي اما به هر حال خدايي خيلي با حالي

قديم اين خاک بوي غرور ميداد اما الان بوي جهول ( جمع جهل ) ميده قديم خون براي اين خاک جاش لاله در مي اومد اما الان ديگه در نمي آد چون يه هموطن داره خون يه هموطن مي ريزه ، خدايا شهيد محسوب نمي شه نه چون مراجع ام قبول نکردن عرض مي کنم ، خدايي چرا اينطوريه خدا ، اگه اينطوريه خدايي خيلي باحالي

زجه يه دختر شنيدم که گريه مي کرد مي گفت دوست ام زدن ، کشتنش ، کشتنش ، از ترس زبونش بند اومد ما دوئيديم زنده بود جون داشت مي داد آدم خوبام با دست و پاهاي جديدشون دويدن طرف ما ، پسرم رو دوشم بود رفيقام رو به روم يه آن حس کردم با اينکه نماز نمي خونم اما کربلام ، اونام مسلمون بودن تيغ رو نوه پيغمبر کشيدن ، اونام عرب بودن ، مثل ما که الان ايراني ام ، به هر حال داشت جون ميداد ،‌ خدا جونشو زودتر مي گرفتي خدايي چرا همون ثانيه اول مي گرفتي ، چرا نگرفتي ، اما به هر حال خدايي ، خيلي با حالي

پسر مرد تو بيمارستان مرد نمي شناختمش ،‌ اما براش گريه کردن ، پس چرا اونايي که زدنش گريه نکردند ،‌تيشرت سبزش با خون سرخ اش شده بود آبي ،‌ عين آبي آسمون ، همون آسموني که تو توشي ، کاشکي منم تو آسمونا زندگي مي کردم که تو زمين خاک داره خاک و مي خوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:26  توسط سارا 

چند نکته زيبا درباره دوست نداشتن آدمها

سلام

امروز بعد از مدتها خودم تازه دستي به دلم مي برم تا از عقل ام حرفي بزنم تا به دل خودم و خودت بشينه

1) تو رابطه جديدام با آدما فهميدم نبايد به هم ابراز علاقه کنيم چون طرف مقابل ات مي فهمه که ديگه دوستش داري و هر بلايي سرت اومد و هر طوري رفتار باهات کرد عيب نداره حتي اگه آدماي ناشناس چاقو زير گلوت بزارن از گلوت صدا در نمياد بهتره هميشه تو پوست پياز نگه اش داري !!!

2) قول هاي آدماي اطراف ات رو باور نکن چون بالاخره مي شکنه ، سعي کن مي خواي قول بگيري از يه موجود به غير از انسان بگيري چون حداقل نمي گه دليل اش تو بودي مثلا از ساعت خونه قول بگير که فلان ساعت بيدارت کنه حداقل بيدارت نکرد مي فهمي باطري اش تموم شده و تقصير کار تو نيسي !!!

3) سعي کن اگه مي خواي يه ذره کمبود شخصيت پيدا کني و يه ذره نفرتت از کسي که دوسش داري بالاتر بره سر کارش بري تا قشنگ بفهمي چي کجا کي !!!

4) رفيقات رو تو رفاقت زياد صميمي کن که اگه کسي خواست بهت بگه تو هيچي نيسي يکي از رفيقات و روکش کنه و موقع خدافظي با اون بياد بي تو بره !!!

5) اگه خواستي قشنگ بفهمي قشنگ ببين ولي به روي کسي نيار وقتي هم طرف مقابل به رو همه اُورد تو چيکارا کردي تکذيب نکن چون دروغ نگفتن در مقابل حرفاي اون خيلي ارزشش بيشتره !!!

6) اگه يه بار تو دوستي ات اولين بار کات شد بدون نبايد ديگه دوست داشته باشي چون اون طرفي که برا بار اول تموم کرد تموم کردن براش عادي مي شه !!!

7) اگه کارايي ازش ديدي که غيرتت رو به جوش اورد غيرتي نشو چون فقط مي خواد بگه تو شبيه يه آدم معمولي هستي برام و هيچ تبعيضي قائل نيسم !!!

8) مهمتر اينکه خودت بفهم طرف مقابل ات کاري مي کنه که تو مقصر باشي ولي ديگه اهميت نده چون تنها خودت مي دوني که چقدر تقصيرها گردنت و بي ارزشي حرفا رو باور کن چون سندي نداره مکتوب شدن !!!

9)و مهمتر اينکه هميشه به سبک چمن زندگي کن !!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 19:13  توسط سارا